ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

ایجاد یک حساب کاربری

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده ضروری است.
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تکرار رمز عبور *
ایمیل *
تکرار ایمیل *

نگارستان

No result...

پروژه تونل زمان و مکان مونتاک

پروژه اسرارآمیز تونل زمان مونتـاک

مونتـاک

پروژه مونتاک، به مجموعه آزمایشات مخفی و اسرارآمیز ارتش ایالات متحده آمریکا برای ایجاد تونل زمان و مکان اطلاق میشود که در سال 1930، با آزمایش فیلادلفیا با هدف نامرئی نمودن تسلیحات آمریکا، آغاز و بعدها به طرز اسرار آمیزی با پروژه مشابهی به نام پروژه مونتاک در سال 1983 پیوند خورد که حتی پای انسانهای عصر آینده و گذشته و حتی بیگانگان را به میان کشید و از سال 1984 به بعد در شکلی دیگر به نام پروژه هارپ ادامه یافت.

افشای پروژه مونتـاک

از آنجا که نیروی دریایی آمریکا، مسئول این پروژه بوده و همچنان آن را انکار می کند و همچنین دارا بودن سطح بالای طبقه بندی امنیتی این اطلاعات، اثبات یا رد این پروژه امکانپذیر نبوده و قضاوت بر عهده خوانندگان گرامی خواهد بود.

در مورد داستان افشای پروژه مونتاک، آنچه در دسترس عمومی قرار گرفته، حاکی از آنست که شخصی به نام پریستون که یک مهندس الکترونیک در شهر لانگ آیلند آمریکا است در سال 1984 میلادی دچار حالت هایی می شود که انگار چیزهایی از گذشته اش در ذهن او بوجود می آمده ولی در واقعیت، آن گذشته برای او اتفاق نیافتاده و یا احساس می کرده در مکان هایی قبلا بوده است و عجیب تر از همه با آدمهایی برخورد می کرده که به او می گفتند قبلا او را در حومه شهر نیویورک در منطقه مونتاک دیده اند، در حالی که وی اطمینان داشت هرگز به شهر مونتاک نرفته است.

بعد از گذشت یک سال و درحالی که پریستون شدیدا سردرگم شده بود، در سال 1985 وی با شخصی ملاقات می کند به نام دانکن کامرون که خود را یک مدیوم (ارتباط گیرنده با ارواح) معرفی می کند و می گوید قبلا در مونتاک با پریستون همکار بوده است و برای وی روشن می کند، خاطراتی که از گذشته به یادش می آید درواقع اتفاق افتاده و در حال حاضر شستشوی مغزی داده شده است و اطلاعات را از ذهن او پاک کرده اند.

پریستون با کمک دانکن شروع به جمع آوری اطلاعات می نمایند و در طی 10 سال مدارک زیادی از یک پروژه بسیار عجیب بدست می آورند و همینطور تعدادی از افرادی را که در این پروژه فعالیت کرده بودند را بازیابی می کنند. عکسی از آقای دانکن کامرون بعد از 10 سالی که از این اتفاق عجیب می گذرد نویسنده ای به نام پیتر مون، خبرنگار بخش علمی مجله نیویورک تایمز با قصد رد کردن فرضیه پروژه مونتاک شروع به تحقیق بر علیه پریستون می نماید ولی در ادامه آنقدر مدارک پیدا می کند که خود کاملا به گفته های پریستون ایمان می آورد و تصمیم می گیرد تا تمام ناگفته های پروژه ای به نام مونتاک را که حاصل مصاحبه با بازماندگان این پروژه می باشد را منتشر نماید که بر اساس خواست آنها، پیتر مون نامشان را فاش نمی کند.

پروژه اسرارآمیز مونتـاک

همانطور که گفته شد پروژه مونتاک دارای فاز های اجرایی زیادی است که از سال 1930 تا 1984 میلادی را دربر می گیرد و از سال 1984 به بعد در شکلی دیگر به نام پروژه هارپ ادامه می یابد.

فاز اول: پروژه فیلادلفیا

ساخت دستگاهی برای مخفی کردن تجهیزات جنگی از رادار دشمن با مدیریت نیکولا تسلا، بین سالهای 1930 تا 1943 میلادی

فاز دوم: پروژه رادیو سوند

ساخت دستگاه کنترل کننده آب و هوا با مدیریت ویلهلم رایش در سال 1947 میلادی

فاز سوم:  پروژه فونیکس1

ساخت دستگاهی برای خواندن امواج مغزی انسانها با مدیریت فون نویمان بین سالهای 1948 تا 1968 میلادی

فاز چهارم: پروژه فونیکس 2

کنترل ذهن انسان با مدیریت فون نویمان بین سالهای 1968 تا 1971 میلادی

فاز پنجم: پروژه فونیکس3

ساخت دستگاه تقویت کننده ذهنی و سفر در زمان با مدیریت فون نویمان بین سالهای 1971 تا 1984

مونتـاک - فاز اول، پروژه فیلادلفیا

قدمت پروژه مونتاک به سال 1943 میلادی برمی گردد، هنگام تحقیق بر روی نامرئی شدن ناو جنگی یو اس اس آلدریچ (USS-Eldrige) به عنوان کشتی نیروی دریایی ایالات متحده در محوطه آبهای فیلادلفیا مستقر بود و حوادث مربوط به کشتی فوق، معمولا با عنوان آزمایش فیلادلفیا اشاره می شود.

هدف از این آزمایش این بود که کشتی فوق توسط امواج رادار غیر قابل کشف و ردیابی باشد و در این حین و هنگام آزمایش بود که، وقایع کاملا غیر منتظره و شدیدی عارض و حادث شد ! کشتی در مقبل چشمان غیر مسلح همگان، ناگهان نامرئی شد و از زمان و مکان خود به بعدی دیگر انتقال یافت. هرچند این موضوع پیشرفت قابل توجهی در شرایط تکنولوژی آن زمان به حساب می آمد، ولی برای مردمی که درگیر آن بودند، تبدیل به فاجعه ای شد.

مونتـاک

ملوانان از این بُعد زمانی به فاز دیگری منتقل شده بودند و پس از سه ساعت کشتی دوباره ظاهر شد. دروضعیت بازگشت ملوانان به زمان حال، عدم تعلق کامل روانی و وحشت در سیمایشان موج می زد. کسانی که جان سالم بدر بردند با عنوان داشتن ذهنی نا مناسب، از خدمت مرخص شدند و موضوع، صورتی بی اعتبار به خود گرفت و تمام امور آن پوشیده ماند و پروژه به دلیل خطرناک بودن، بسته اعلام شد.

آن آزمایش، نقطه آغازی برتمامی این وقایع و اتفاقات بود. هسته اصلی آزمایش فیلادلفیا، در دهه 1930 و با مشارکت 3 دانشمند در شیکاگو شکل گرفت، دکتر جان هاتچینسون که رییس دانشکده فیزیک دانشگاه شیکاگو بود، نیکولا تسلا و دکتر کورتن آئر که فیزیکدانی اتریشی واز کارکنان آن دانشگاه بود. آنها، تصمیم به انجام آزمایشاتی با گمانه زنی و حدس وگمان در مورد، مفهوم و ماهیت اشیاء و افراد، برای  نامرئی شدن گرفتند.

موضوع نامرئی شدن، برای چندین سال، مورد بحث و گفتگو بوده است. آنها در سال 1931 یا 1932 باهم و به منظور انجام برخی تحقیقات در دانشگاه شیکاگو همکاری داشتند. در سال 1933، موسسه ی علمی تحقیقات پیشرفته در پرینستون تشکیل شد. پروژه ی  نامرئی شدن  در سال 1934 شکل گرفت.

یکی از افراد هیات علمی موسسه ی فوق، دکتر جان اریک فون نویمان از بوداپست مجارستان بود. او مدرک خود را در رشته شیمی در سال 1925 ودکترایش را در سال 1926 از رشته ی ریاضیات گرفته بود. او پس از 4 سال تدریس در دانشگاه های اروپا، به آمریکا نقل مکان کرد و پس از 3 سال آموزش در مقطع کارشناسی ارشد، از او برای پیوستن به موسسه ی علمی فوق دعوت به عمل آمد. از دیگر افرادی که در این انستیتوی علمی کار می کردند، آلبرت انیشتین بود که در سال 1930 آلمان را به مقصد آمریکا ترک کرده بود. او به انستیتوی تکنولوژی کالیفرنیا رفت، ودر آنجا 3 سال به تدریس مشغول شد و سپس طبق دعوت و پذیرش آنها از او، به انستیتوی علمی فوق ملحق گردید. افراد بیشماری، در طول زمان به آنجا آمدند. زمان گسترش و توسعه ی پروژه سال 1936 بود. در ضمن اینکه نیکولا تسلا بعنوان مدیر پروژه معرفی شده بود. او دوست پرزیدنت فرانکلین روزولت بود و باب آشنایی شان زمانی بود، که نیکولا تسلا در سال 1917، روزولت را که سمت وزارتی در نیروی دریایی آمریکا داشت، ملاقات کرده بود. در آن زمان، از تسلا برای انجام برخی کارها برای دولت، منجمله: چالشها و تلاشهای جنگی /نظامی  دعوت به همکاری شده بود که اونیز آنهارا انجام داد. او پذیرفت، که مدیر پروژه ی نامرئی شدن  باشد و این کار را تا سال 1942 که زمان استعفایش بود، انجام داد.

مونتـاک

نیکولا تسلا

در سال 1936، پس از مطالعاتی فشرده، آنها تصمیم به آزمایش اولیه ی فعالیتشان گرفتند، آنها به بعضی اثرات نامرئی شدن جزیی دست یافتند. نیروی دریایی و هرکس دیگری برای ادامه ی کار تشویق شده بود، از این رو، نیروی دریایی، پشتیبانی لازم مالی را برای تحقیق فراهم کرد. سیل دانشمندان آلمانی به آمریکا سرازیر شد. تا سال 1939 که جنگ توسط آلمان آغاز شد. در سال 1940، پس از پژوهش به شیوه های تسلا، آنها تصمیم به انجام یک تست کامل در محوطه ی نیروی دریایی بروکلین گرفتند. آنها کشتی کوچکی داشتند، ودر هر طرف، کشتی های انباری / مناقصه ای موجود بودند. یکی از کشتی ها، برق را تامین می کرد وسایر کشتی ها بعنوان پشتیبانی، وظیفه رساندن آن قدرت لازم برای بکار افتادن  سیم پیچ های دستگاه  ها را داشتند. آنها کشتی آزمایشی را با کابل ها بهم ربط داده بودند.

این ایده، بخاطر این بود که اگر در جریان آزمایش، هر حادثه ی اشتباهی رخ دهد، آنها بتوانند کابل هارا قطع کنند، یا کشتی آزمایشی را غرق سازند. که البته همه چیز کار کرد و موفقیت پروژه اعلام شد. نکته ی مهم درآزمایش سال 1940 این بود که، هیچکسی در محدوده ی کانونی آزمایش نبود. آن بشدت اجرایی خشک ورسمی بدون حضور مردم (افراد) بود. این مهم است، زیرا آنچه که بعدا اتفاق افتاد، این موضوع را ثابت می کند.

افراد دیگری به جمع ملحق شدند. توماس تی براون نیز به پروزه پیوست. زیرا که او، یک کارشناس اثرات الکترو گراویتی  بود وبدلیل این تخصصش وارد گروه شد. او وظیفه ی حل مشکل  مین های مغناطیسی آلمانی  را داشت، مین هایی که بر حمل ونقل متفقین و تلاش نیروی دریایی در جنگ تاثیر گذارده بودند. این امر به ایجاد پروژه ای موازی منجر شد، استفاده از Degaussing کویل ها وکابلها برای انفجار مینهایی که در فواصل معین، از کشتی ها قرار گرفته بودند. نیروی دریایی امریکا، چند نفر را به کار گمارد، که بر روی ازمایشات، نظارت داشته باشند.

این چگونگی آن مساله ای بود که من با قضیه در گیر شدم (منظور شخصی است که پیتر مون با او مصاحبه می کند) وظیفه ی من، در پروژه، نگهداری و حفظ تفسیرها و نظرات فنی  بود. بیایید نگاهی به نیکولا تسلا بیندازیم، زمانی که پدرش در سال 1879 در گذشت، اولین سالی بود که تحصیلاتش را در دانشگاه به پایان می رساند. او در سال 1884 به ایالات متحده آمد و با بینش و بصیرت فوق العاده ای که داشت، سابقه ای کامل از خودش برجای گذاشته است.

او قبل از آمدنش به امریکا، با دانشمندان زیر آشنا شده بود :

رابرت اوپنهایمر، کسی که بعدها در پروژه ی منهتن وگسترش بمب اتمی کار می کرد، دکتر دیوید هیلبرت، ریاضی دانی که مبدع معادلات ریاضی فضای هیلبرت بود، کسی که فضاهای چندگانه و واقعیتهای چندگانه را به زبان ریاضی شرح داد. این معادلات ریاضی، فضاهای چندگانه، موضوع مهمی برای پروژه محسوب شدند دکتر فون نویمان، هیلبرت را در سال 1927 ملاقات کرد و بسیاری از چیزهایی که از او آموخته بود، را بکار گرفت. فون نویمان، توسط آن اندوخته های علمی، سیستمهای جدید دیگری از ریاضیات را توسعه داد. فون نویمان، یکی از برجسته ترین ریاضی دانان این قرن شناخته شده است، برخی فکر می کنند که حتی او بهتر از انیشتین بوده است. یکی دیگر از ریاضی دانان این پروژه، دکتر جان لوینسون بود، که در سال 1912 بدنیا آمد ودر سال 1976 در گذشت، اوسه کتاب در مورد ریاضیات منتشر کرد. من تاریخچه دیگری از او در هیچ جای دیگری نیافتم. لوینسون، آنچه راکه بعدها،  معادلات زمان لوینسون  نامیده شد، توسعه داد.

نویمان

فون نویمان

با وجود همه این چیزهایی که در ماورای این قضیه قرار دارد، گروه، همه ی آن چیزهایی که برای پیشرفت پروژه مورد نیاز بود را در اختیار داشتند. پس از آزمایش موفقیت آمیز 1940 نیروی دریایی، بودجه ی نامحدودی برای پروژه اختصاص داد و پروژه را طبقه بندی کرد. در 5 دسامبر 1941 من در سانفرانسیسکو بودم وماموران دولتی پیش من آمده و به من گفتند، که تا 72 ساعت دیگر آینده جنگی بین ژاپن و ایالات متحده روی خواهد داد و آنها نیازمند کمک ویاری من بودند، در ژانویه 1942 کارم را در موسسه مطالعات پیشرفته به پایان رسانده بودم.

تسلا، یک کشتی به همراه خدمه اش در اختیار گرفته بود وبرای یک آزمایش کامل آماده شده بود. تسلا وفون نویمان، در بعضی چیزها، باهم، هم عقیده نبودند تسلا اصرار داشت که آنها، قصد دارند برای پرسنل مشکلات جدی و شدید ایجاد کنند. تسلا، وقت بیشتری می خواست ولی نیروی دریایی آمریکا نمی خواست، با او در این مورد به توافق برسد.

مونتـاک

نیکولا تسلا

تسلا، اعلان نامه هایی را در اواخر دهه ی 1930 و اوایل دهه 1940 درباره ی تماسش با گونه های خارج سیاره ی (off planet species) منتشر کرد.

تسلا بافضای خارج در تماس بود که در این خصوص، اعتقاد داشت مشکلی در ارتباط با افراد دیگر بوجود خواهد آمد، او تصمیم به خرابکاری آزمایش 1942 گرفت ودر تلاش برای متوقف کردن کل پروژه برآمد. او تنظیم دوباره ای در مورد تاسیسات و تجهیزاتی که در آن مکان بود، انجام داد بطوری که هیچ چیز کار نکرد و پروژه با شکست مواجه شد.

پس از آن در مارس 1942، تسلا پروژه را به فون نویمان سپرد و پروژه را ترک کرد. فون نویمان به نیروی دریایی رفت و برای بررسی مشکل ایجاد شده، زمانی را در خواست کرد و تعیین آنچه که باعث اختلال پروژه شده بود.

فون نویمان، تصمیم به ایجاد تغییراتی در بعضی از تجهیزات گرفت، او دانست که نیاز به کشتی مخصوصی دارد که از کف عرشه تا بالای آن طراحی شده باشد. بدین منظور ناو USS-Eldrige انتخاب شد، تجهیزات در داخل کشتی تعبیه شده بود و آنها کل ملزومات مورد نیاز وتجهیزات را در داخل کشتی فوق قرار داده بودند. اکتبر 1941 فرارسید، آنها 33 داوطلب برای خدمه ی کشتی را انتخاب کردند که در دسامبر 1942 فارغ التحصیل می شدند.

پس از اینکه کشتی از بار انداز dry dock خارج گردید، آزمایش آغاز شد. در ماه می 1943، فون نویمان، سومین ژنراتور را نصب کرد، البته آن هرگز با دوتای دیگر، همراستا و هم نوسان نشد. در یکی از روزهای آزمایش، از کنترل خارج شد ویکی از افراد را ازبین بُرد. فون نویمان، سومین ژنراتور را با هزینه خودش نصب و راه اندازی کرده بود. زیرا تسلا، فون نویمان را متقاعد کرده بود به اینکه، مشکلات بالقوه ای با افراد وجود داشت. فون نویمان، به طرح اولیه برگشت. در اواسط ژوئن کشتی، آزمایشات دریایی را پشت سر گذاشت. در 22 جولای 1943 آنها آزمایش را انجام دادند، کشتی، بین محدوده رادار و مکان نوری قابل رویت آن، نامرئی شد. آنها دریافتند که افراد روی کشتی دیگر تعلقی به جایگاه و موقعیتشان ندارند. نیروی دریایی، خدمه را مرخص کرد وبا فون نویمان (که در این خصوص، درخواست زمان بیشتری برای این پروژه کرده بود) مشاوره کرد.

نیروی دریایی پس از مشورت با مقامات مافوق، اعلام کرد که 12 اوت 1943، آخرین ضرب الاجل  (he drop dead date) است. فون نویمان بار دیگر، نگرانی اش را ابراز کرد، مبنی براینکه این زمان کافی نیست. نیروی دریایی، تصمیم بر این گرفته بود که کشتی فقط از نظر راداری ناپدید شود نه اینکه به لحاظ نوری (اپتیکال) نامرئی شدن رخ دهد ! روی همین اساس، تجهیزات توسط فون نویمان تغییر یافتند.

12 اوت 1943 فرا رسید، با اینکه ما میدانستیم که بعضی چیزها درست نبودند، با این وجود آزمایش آغاز شد و تقریبا برای یک دقیقه، همه چیز خوب و روبه راه بود. خطوط محیطی (out line) کشتی ها در آب دیده می شدند، ناگهان فلاش آبی رنگی زده شد و کشتی بطور کامل از نظرها ناپدید شد، ارتباطات رادیویی غیرممکن شد، آن رفته بود!.   تقریبا، سه ساعت بعد از آن کشتی برگشت، در حالی که یکی از دکل هایش شکسته بود، برخی از افراد خدمه تا حدی (نیمه) در عرشه ی فولادی کشتی فرو رفته بودند، عده ی دیگر در داخل وخارج کشتی  محو  (fade) شده بودند. بعضی شان بطورکامل ناپدید شده بودند، و بسیاری شان هم عقلشان را از دست داده بودند.

مونتـاک

نیروی دریایی، خدمه باقیمانده را از آن مکان خارج کرد ودر طی 4 روز با برگزاری جلساتی، شروع به تصمیم گیری در این مورد نمود که برای این مشکل چه راه حلی بیندیشند؟ آنها آنجا تصمیم گرفتند که آزمایش دیگری را انجام دهند، که اجرایی رسمی و بدون پرسنل باشد. آنها برای انجام این آزمایش رسمی، تقریبا 1000 فیت (حدود 304 متر) کابل را که به کشتی دیگر منتقل کرده بودند، انتقال دادند. اواخر اکتبر 1943، آزمایش انجام گرفت، و اینبار کشتی به مدت 20 دقیقه ناپدید شد. وقتی که ان دوباره برگشت، آنها تجهیزات گمشده شان رایافتند: کابینت های دو فرستنده و یک ژنراتور که از آزمایش قبلی گمشده بودند، پیدا شدند. کابینت با ژنراتور مرجع زمان - صفر هم، دست نخورده باقی مانده بود. در آن نقطه، نیروی دریایی کشتی را از تجهیزات باقی مانده خالی کرد وپروژه را متوقف نمود. ناو USS-Eldrige در جنگ به خدمت گرفته شد، ودر پایان جنگ به یونان منتقل گردید.

مصاحبه پیتر مون با یکی از بازماندگان آزمایش فیلادلفیا:

کشتی به Hyper Space کشیده شد، ما در داخل کشتی بودیم، و می دانستیم که چیز به شدت اشتباهی در مورد آزمایش وجود دارد. ما سعی کردیم دستگاه را خاموش کنیم، ولی خاموش نشد. ما به طرف خارج عرشه دویده وبه سمت بیرون کشتی پریدیم. جایی که ما پریدیم، بیرون از مرز خارجی بود. اما آن، انتهای تونل زمانی  بود که به مونتاک در لانگ آیلند ختم می شد. یعنی، تاریخ 12 آگوست 1983!! ودر شب ما سریعا خودمان را پیدا کردیم، از پله های کشتی پایین آمدیم وبه جایی رسیدیم که فون نویمان به ما خوش آمد گفت! او منتظر ما بود، آن یک شوک بزرگ بود، ماباید در 1943 می بودیم و اکنون در 1983 هستیم. به فون نویمان می نگریستم که به پیرمردی تبدیل شده بود.

او گفت: منطقه محصور شده ای در Hyper Space بوجود آمده که ما مجبوریم به گذشته برگردیم تا ژنراتورهای کشتی را خاموش کنیم، تا از افزایش یافتن شکاف Hyper Space که ممکن است کل سیاره زمین را فرا گیرد ودر خود ببلعد، جلوگیری کنیم. فون نویمان، برای رسیدن ما، 40 سال انتظار کشیده بود. در مونتاک، بار دیگر ما به گذشته فرستاده شدیم، تجهیزات و وسایل را با تبرهایی که در اختیار داشتیم، شکستیم، کشتی، تقریبا 3 ساعت دیرتر از ساعت اصلی ناپدید شدنش در 1943، به نقطه ی اصلی در  فضا زمان  برگشت. در زمان اصلی یعنی سال 1943، فون نویمان نمی دانست که چه اتفاقی افتاده است! اودر سال 1943، مشغول تغییر دادن تجهیزات اولیه بود تا جایی که او یک ماشین زمان کامل را بوجود آورد.

مونتـاک - فاز دوم، پروژه رادیو سوند

سوال پیتر مون از شخصی که در پروژه فعالیت داشته است:

رادیو سوند چیست و چگونه بوجود آمد؟

خوب در تمام اشکال آن رادیوسوند، یک جعبه سفید بود که به یک بالون وصل می شد و به آتمسفر فرستاده می شد. گفته ی دولت به مردم این بوده که آن، وسیله ای برای جمع آوری اطلاعات آب وهوایی است. در حالی که آن،در یک نوع غیر معمول از مدولاسیون پالس (تعدیل نوسان) بکار می رفت. (استفاده از این نوع مدولاسیون پالس یا تعدیل نوسان، بسیار غیر معمول است) در اغلب موارد، آنها اسیلاتور یا نوسان ساز CW موج پیوسته و سیگنال پالس شده (موج نوسان یافته) را بکار می بردند. و این امر مشخص می کرد، که روش بسیار کارآمدی برای تبدیل انرژی الکتریکی به انرژی اتریک (ETHERIC) است.

من (منظور شخص مصاحبه شونده است) به تازگی وهمین اخیرا شروع به جمع آوری رادیوسوند ها کردم، من هرگز یک گیرنده(رسیور) را ندیدم ولی متوجه شدم که آنها در آزمایشگاه ملی بروکهاون لانگ آیلند طراحی شده بودند. سپس شروع به صحبت کردن با افراد مستقر در بروکهاون نمودم ونهایتا نجیب زاده ای بازنشسته که آنجا به کار گمارده شده بود، توجهم را جلب کرد. او بود که به من گفت در اصل، طرح این دستگاه توسط ویلهلم رایش انجام گرفته است. آن اشتیاق مرا به دانستن برانگیخت.

مونتـاک

ویلهلم رایش

داستان به سال 1947 میلادی برمی گردد، یعنی زمانی که ویلهلم رایش دولت آمریکا را در ساختن دستگاه کنترل آب وهوا یاری کرد. رایش روانپزشک اتریشی تبار، روانکاو و همکار زیگموند فروید، که از افراطی ترین چهره های تاریخ روانپزشکی بود، او چهره ای جنجالی بود و تِز دکترایش در مورد ORGONE بود یا همان چیری که او آن را قدرت جنسی انسان می نامید، او این قدرت را نام دیگر خدا می دانست ! انباره هایی ساخته بود که این انرژی اورگون را ذخیره می کردند، بیشتر روان درمانی های او، حول وحوش موضوعات جنسی دور می زد. او اعتقاد داشت، زن ومرد بدون قدرت ارگاستیک  دچار نوعی اختلال روانی هستند، که منجر به نفرت و نوعی انحراف جنسی منجر به سادیسم می شود که شخص در اثر آن از آزار دادن لذت می برد، باعث ایجاد حرص و طمع می شود و فاشیزم را تولید می کند او در این مورد ORGONE با انیشتین نیز صحبت کرد و آزمایش خویش را به او توضیح داد.

او دستگاهی ساخته بود تا انرژی ای به نام Deadly Orgone Energy  را تبدیل به انرژی اورگون نماید. دستگاهی که می توانست Dor-Busting کند یا باعث انفجار DOR شود. رایش تصور می کرد، اگر او می توانست، مقادیر شدت DOR را کاهش بدهد، دیگر طوفانها آن قدرت تخریبی سابق را نخواهند داشت.

(Dor، حاصل و نتیجه انرژی Orgone ای است که از تماس با یک منبع رادیواکتیو سربسته منتشر می شود)

این اشعه، یک  انرژی کشنده اورگون  یا DOR تولید می کند، که زندگی را به مخاطرات جدی می اندازد. آن، حتی از طریق فرآیندهای دیگر در اتمسفر تولید می شد.

محض آزمایش، دولت آمریکا، دستگاه رایش را داخل طوفان قرار داد و ملاحظه کرد که شدت طوفان کاهش یافت ! این دستگاه موجبات مسرت دولت آمریکا را فراهم کرد و آنها فاز دیگری از پروژه ی فونیکس را با طراحی و ساخت رادیو سوندها آغاز کردند و شروع به راه اندازی آنها، وتولید انبوه نمودند بطوری که نرخ تولید آنها در روز به 200 الی 500 می رسید. طیف رادیویی این اشیا، محدوده ای بالغ بر 100 مایل (160. 9 کیلومتر) را شامل می شد.

اگر آنها تعداد زیادی رادیوسوند بکار می بردند، شخص تصور می کرد که گیرنده های آنها همه در مکان مشترکی قرار گرفته است. من مجبور بودم وظیفه ی جمع آوری امواج گیرنده های رادیویی را برعهده داشته باشم. فرکانسهای استفاده شده 403 مگاهرتز و 1680 مگاهرتز بودند. آنها 2 فرکانس متفاوت بودند و جالب اینجاست که این فرکانس ها در محدوده فرکانسهای مغز انسان می باشد. آن فرکانسی که در ابتدا استفاده شد، 403 مگاهرتز وفرکانس بعدی، 1680 مگاهرتز بود. ترمیستور (مقاومتی برای سنجش حرارت) آنها، طلا، نقره، پلاتین و ایریدیم بود. ویلهلم رایش، از سنسورها یا حسگرهایی استفاده کرده بود که در آنها از طلا و نقره استفاده شده بود. اِلِمنت حساس به رطوبت HUMISTOR، یک صفحه ی بشقاب مانند پلاستیکی و نقره اندود بود، که دورتا دور و اطراف لبه های آن به شکل خطوط رسانا، در سراسر بشقاب بکار رفته بود.

بر خلاف اکثر HUMISTOR ها،(دستگاه های اندازه گیرنده درجه رطوبت هوا) همانطوری که رطوبت را می گرفت مقاومتش بالا رفت، آنچه که ما در این نقطه فرضیه سازی کردیم این بود که ترمیستور درست مثل آنتن DORخارج از فاز عمل می کرد و حسگر یا سنسور حساس به رطوبت، بعنوان آنتن  ORGONE  عمل می کرد. دستگاهی که بدین ترتیب ساخته شد، DORرا نابود می کرد و  ORGONE  را بوجود می آورد.

فرستنده یا انتقال دهنده، شامل 12 اسیلاتور (نوسان ساز) بود، یکی از آنها حامل فرکانسهای 403 یا 1680 مگاهرتزی بود، و دومی نوسان ساز یا اسیلاتوری 7 مگاهرتزی بود که به دام شبکه ای از نوسان ساز حامل قبلی افتاده بود. نتیجه آن شد که نوسان ساز 7 مگاهرتزی، دارای پالس خاموش/ روشن شده بود.

آنچه که ما اینجا می بینیم، درواقع پیدایش چیزی است که پروژه ی مونتاک از آن بیرون آمده است. ترکیبی از کار ویلهلم رایش و آزمایش فیلادلفیا، دو پروژه مجزا، در جریان یک پروژه بنام  فونیکس ایجاد شدند، از یک طرف، جنبه های نامرئی شدن بوسیله پروژه فیلادلفیا درک شد و از طرف دیگر تاثیرات امواج بر روی انسانها بوسیله دستگاه رادیو سوند درک شد. 

مونتـاک - فاز 3، 4 و 5 پروژه فونیکس

قسمت اول :

پس از جنگ، ادامه تحقیق تحت سرپرستی دکتر جان فون نویمان که جنبه های فنی آزمایش فیلادلفیا به سرپرستی او انجام شده بود، پیگیری شد. دستاورد جدید وی این بود که راهی بیابد و بداند که چه چیزی علایم ذهنی انسان را می سازد. مطالعه گسترده عامل انسانی در آزمایشگاه ملی بروکهاون در لانگ آیلند، نیویورک آغاز شد و آن را به عنوان پروژه فونیکس نام نهادند (فونیکس1).

نویمان

فون نویمان

فون نویمان نه تنها مخترع کامپیوتر مدرن بود بلکه نابغه ریاضی در نوع خود به شمار می آمد، او توانست بر روی منابع عظیمی ازاطلاعات مجتمع نظامی /صنعتی متمرکز شود منابعی که که شامل پایگاه داده ای گسترده ای ازتحقیقات روانی نازیها بود. اطلاعات ارزشمندی که متفقین پس از پیروزی در جنگ جهانی دوم به دست آورده بودند.

این تحقیقات، در برابر پس زمینه ای طرح می شد که فون نویمان در تلاش ساختن دستگاهی بود که تکنولوژی کامپیوتر وتجهیزات رادیویی پیچیده را با ذهن انسانها پیوند بزند !

با گذشت زمان، او در تلاشهایش در این راه به موفقیت کامل دست یافت. پس از سالها آزمایش تجربی، اودریافت که افکار انسان نهایتا می تواند توسط گیرنده های رادیویی کریستالی دریافت، به کامپیوتر ارسال و سپس مخابره شوند ونهایتا به کامپیوتری فرستاده شوند که می تواند افکار را در قالب بیت اطلاعاتی ذخیره کند. این افکار می تواند در صفحه مانیتور کامپیوتر به نمایش دربیاید یا بر روی کاغذ چاپ شود.

این اصول وتکنیکها توسعه و ارتقا یافتند تا اینکه یک دستگاه ذهن خوان مجازی یا virtual mind reading machine ساخته شد. در همان زمان این تکنولوژی به حدی توسعه یافته بود که یک مدیوم می توانست فکری را در ذهنش بپروراند که قابلیت خروج از ذهنش وانتقال به کامپیوتر را داشته باشد وبر فکر وذهن انسان دیگری بطور بالقوه تاثیر بگذارد. در نهایت پروژه ی فونیکس درک برتری از نحوه ی عملکرد ذهن و دستاوردی بالقوه گمراه کننده برای کنترل فکر به همراه داشت.

گزارش کاملی برای کنگره ملی امریکا تهیه شد که به نوبه ی خود به عوامل اجرایی دستور می داد پروژه منحل شود، زیرا که این ترس حداقل برای کارکنان خود پروژه وجود داشت که ذهن و افکارشان در معرض کنترل قرار گیرد !

این نگرانی های شخصی، به توسعه ی پروژه کمک شایان توجهی کرد، بطوری که آنان دیگر خط مشی کنگره ی ملی را دنبال نکردند و بدنبال راهی دیگر از جمله از راه بدر کردن نیروی نظامی یعنی ارتش بودند. با این ایده که این تکنولوژی می توانست بعنوان یک فن آوری جنگی برای کنترل ذهن دشمن کاربرد داشته باشد. تعدادی از افراد ثروتمند و چند نوع از گروه های نظامی، تصمیم به تاسیس پایگاهی در کمپ (Hero) به منظور دستیابی به تحقیقاتی جدید گرفتند. پایگاهی که یک ایستگاه نیروی هوایی متروکه در منطقه مونتاک نیویورک بود. این محل به این دلیل انتخاب شد که در آنجا یک دکل آنتن رادار عظیمی مستقر شده بود که فرکانس 400 الی 425 مگاهرتزی را گسیل می کرد که این اتفاقا همان باندفرکانسی است که برای ورود به آگاهی ذهن انسان مورد استفاده قرار می گیرد (پروژه مونتاک2).

اواخر دهه 60 میلادی، فعالیت کمپ Hero، به دلیل کمبود های نظامی ارتش آمریکا رو به افول گذاشت، ولی در سال 1972 با تامین مالی مناسب، پروژه مونتاک بطور کامل برروی آزمایشات کنترل ذهن متمرکز شد وگسترش یافت، بطوری که آزمایشاتی بر روی انسانها، حیوانات و سایر اشکال آگاهی مثل ارواح که نظر به وجودشان می رفت، انجام شد (پروژه مونتاک3).

در طول سالیان متمادی، محققان مونتاک تکنیکهای کنتزل ذهن را تکمیل کردند و کاوش حد اکثری خود را گسترش دادند. هدف آنها، رسیدن به افقهای دوردست توانایی های ذهن انسان بود. با گسترش قابلیتهای مدیوم ها که در مونتاک کار می کردند، توانایی آنها نهایتا به نقطه ای رسید که می توانست توسط سخت افزار تقویت شود. در این بین، توهماتی نیز بودند که به دو شکل ظاهر می شدند : سوژه های ذهنی و همینطور سوژه های عینی، این موارد حتی شامل  ایجاد مجازی ماده  نیز می شد. پس از آنکه کشف شد یک مدیوم، می تواند ماده را آشکار کند، چنین مشاهده شد که همان روح می توانست در زمانهای مختلفی ظاهر شود و این تظاهر، براساس آنچه که مدیوم می اندیشید، بستگی تام داشت.

نویمان

فون نویمان

بنابراین و با این اوصاف، چه اتفاقی خواهد افتاد اگر یک مدیوم درباره کتابی بیندیشد،اما فکرش در روز قبل ظاهر و آشکار شود؟ این خط فکری و تجربه ی منحصر به فردی بود که منجر به خلق این ایده شد که هر نفر در این دنیا می تواند زمان خود را خم کند. پس از سالها تحقیق تجربی و آزمایشگاهی و علمی توسط آزمایشات گسترده و پیچیده و خارج از قاعده رایج، کانالها یا پورتالهای زمان بالا خره باز شدند.

پروژه مونتاک در نهایت کار خود، به نقطه اوج عجیب و غریب آن یعنی به گرداب زمان و نقطه گشوده ای در زمان گذشته یعنی سال 1943 رسید که این تاریخ دقیقا تاریخ اصلی آزمایش فیلادلفیا بود.

سوال پیتر مون از شاهدان مونتاک:

آیا کنترل ذهن تنها چیزی بود که در مونتاک انجام شد؟

نه، فونیکس یکی از آنها بود. پس از اینکه احزاب و محافل سیاسی متوجه آن گشتند، خواستار تعطیلی آن پروژه گردیدند. افرادی که از کار برکنار شده بودند (فون نویمان)، به ارتش رفتند و پیشنهاد دادند که از یافته های آنها می شود به عنوان چیزی که روی ذهن دشمن نفوذ می کند استفاده کرد. ارتش، این ایده را پسندید و مجوز استفاده از پایگاه نیروی هوایی قدیمی مونتاک را برای آنها صادر کرد.

در میان تجهیزات در خواستی، واحد رادار قدیمی SAGE بود که در پایگاه مونتاک وجود داشت. پایگاه تعطیل شده بود وفعالیت همه چیزمسکوت و راکد بود. بعد از مدتی، گروه به آزمایشگاه های بروکهاون لانگ آیلند نقل مکان کرد که این آغاز چیزی بود که ما آنرا به نام فونیکس 2 می شناسیم.

آنها، ده سال را بدین ترتیب از حدود 1969 تا 1979 میلادی با تحقیق بر روی کنترل ذهن خالص سپری کردند. آنها با گرفتن امواج خروجی از رادار SAGE کارشان را آغاز کردند و با مدولاسیون موجی ویژه که ویلهلم رایش در پروسه کنترل آب وهوا نشان داده بود، با چیزی که از کار آزمایش فیلادلفیا متوجه شده بودند ترکیب کردند. فرکانس موج انتقالی آنها تقریبا 406 مگاهرتز بود. آن موج انتقالی، 406 مگاهرتزی اطراف فرکانس ها می چرخید و تغییر فاز را موجب می شد.

آنها مفهوم AMPLIDYNE یا ژنراتور دی سی، که ولتاژ خروجی آن با تغییرات تحریک میدان، متناسب است را بکار بردند. BRF از 10 سیکل تا 750 سیکل (دور در ثانیه) بود. پهنای پالس (عرض موج نوسانی) در هر مکانی متنوع و مختلف است و از 10 الی 75 ms را شامل می شد. فرکانس مرکز 406 مگاهرتز بود که توسط یک تابع با پایداری پایین تولید می شد که تابع زمان - صفر یا Zero- Time Function  نیز به آن گفته شده است.

دوره زمانی 1969 تا 1971 دوره فونیکس2 و زمان پروژه فونیکس 1، از سال 1948 الی 1968 بود. بخش اول پروژه کنترل ذهن، به شکل انفرادی بود و مکان اجرای آن چیزی تقریبا حدود 250 فوت(2/76 متر) دورتر از آنتن بود. رادار SAGE در حال تپش، قدرتی در حدود 5 مگا وات تولید می کرد. آنتن دراین شرایط، درحال بدست آوردن امواجی معادل 30 دسی بل بود. این بدان معناست، که قدرت موثر تابشی در حد گیگاوات بود.

آیا می توانید تآثیرآن چیزی را که بر افراد می گذارد تصور کنید؟ فکر می کنم شگفت انگیز این است که مردم هنوز اینجا در منطقه مونتاک هستند. این تاثیرات مخرب، چیزهایی مثل سوختن مغز، ایجاد آسیبهای عصبی، زخمی شدن ریه ها از حرارت و گرما و غیره بودند. آنها این کارهارا با تعداد زیادی ازافراد انجام دادند و بازماندگان کمی از آن واقعه هنوز هم زنده هستند.

پیتر مون از شخصی که در پروژه بوده می پرسد: در مورد بعضی اثرات ذهنی  چه اطلاعاتی وجود دارد؟

از انجا که من از بازخوانی برنامه دستگیرم شده، و همچنانکه بخشی از آن پروژه بودم، من موضوع انتخابی شان برای کنترل فکر به آن صورتی که در ابتدا در برنامه شان وارد شدم نبودم. (زیرا در ابتدا آنها مرا برای توانایی هایی مثل حساس بودنم، می خواستند) اما بعدها، پروژه از من بالاجبار خواست تا عملیاتی را برای استخدام جوانان ترتیب بدهم. از اولین اجبار معلوم بود که آن تبدیل به فاجعه ای خواهد شد.

من به آنها گفتم، که هیچ کاری مرتبط با برنامه را نمی خواهم انجام بدهم، و آنها با شنیدن این حرف من، مرا در جلوی  دستگاه پرتو افکن ذهن  قرار دادند. . . با اینکارشان، صدمه زیادی به من رسید. . .

نهایتا شخصی گفت: دستگاه را خاموش کنید !! او درحالی نیست که انجامش دهد. . . و آنها دستگاه را خاموش کردند، سایرین، خیلی بیشتر از من و بطور جدی بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بودند وتاثیرات بطور کلی بد بودند.. . آن امواج حتی می توانست به کل مغز شمارا بسوزاند !!

آنها از پایگاه خارج شدند وبه شهر رفتند ونوجوانان را از بین سنین 12 الی 16 سال از کوچه و خیابان انتخاب کردند و ربودند تا به عنوان نمونه های انسانی در آزمایشات استفاده شوند.

بعد از آزمایشات بسیار زیاد بر روی نمونه های انسانی که بسیاری از آنها منجر به سوخته شدن بدن قربانیان می شد، دریافتند که تغییر در مدولاسیون یا تعدیل فاز و نوسان فازهای چندگانه و چرخش فرکانس  می تواند تاثیرات عمیقی برذهن افراد داشته باشد.

پیتر مون می پرسد:

در آنجا چه برسر تعداد زیادی نوجوان ناپدید شده آمریکایی آمد؟

ما تخمین می زنیم، آنها تعداد 10000نوجوان آمریکایی و بسیاری از کودکان و نوجوانان که توسط باندهای مافیای قاچاق انسان، از چهار گوشه ی جهان دزدیده شدند وتوسط گروه های زیرزمینی، سر از آزمایشهای مخوف این چنینی در آوردند را به مونتاک آوردند.

تعداد کل افرادی که آنها از خیابانهای شهرهای ایالات متحده برای 25 پایگاهشان دزدیدند، تقریبا بالغ بر 250000 نفر می شود. حال برنامه جلب اعتماد برای همه ی این کودکان چه بود و اینکه چه بلایی بر سر همه آنها آمد، هنوز در پرده اسرار باقی مانده است و ما هنوز پاسخ ها را نمی دانیم. فقط این را می دانیم که همه آنها بطور کامل، برای کاری برنامه ریزی شده بودند. آنها برای نوعی برنامه ریزی انتخاب شده بودند، که تبدیل به چیزی بیشتر از بشر شوند. چیزی مثل ابر انسان ودر تکنیکهای پیشرفته ی الکترونیکی بکار روند.

برنامه ریزی اصلی، متعلق به ویلهلم رایش بود که در طبیعت کاربرد داشت وبیشتر فیزیکی بود (رادیو سوند). بعدها، آنها از تکنیکهایی استفاده کردند که درآن از کامپیوترها و برنامه های الکترونیکی فون نویمان بهمراه تکنیکهای رایش بکار رفته بود که خیلی سریع بود و عوارض جانبی کمتری داشت. 

قسمت دوم: 

پیتر مون می پرسد:

آیا شما در حال حاضر از نفراتی که در این کارها بودند، آگاهی دارید؟

من در طول سالیان متمادی با این افراد برخورد کرده ام. یک رشته الگوی هویتی بسیار خاص وجود دارد که شما می توانید تشخیصش بدهید. اگر شما بقدر کافی در این زمینه حساس باشید، می توانید از فاصله ی 5 مایلی (تقریبا 8 کیلومتری) علامتی روی شخص بگذارید که او در برنامه مونتاک بوده است. من بیش از 12 نفر را در لانگ آیلند نیویورک به این طریق شناسایی و علامت گذاری کرده ام.

پیتر مون از شخصی که در پروژه فعالیت داشته می پرسد:

درباره صندلی تغییر ذهن که در فاز سوم پروژه فونیکس ساخته شد توضیح بدهید؟

این صندلی، در اصل یک آمپلی فایر (تقویت کننده ی) ذهن است. دولت آمریکا، افراد خاص آموزش دیده را در این صندلی ها نشاند و افکار مجسمی (THOUGHT FORMS) را تولید کرد که می توانستند تقویت شوند و انتقال یابند ! آنها سیگنالها را می فرستادند، افراد را در یک حالت قبل از مرحله ی اورگاسم (ارضاع جنسی) قرار می دادند واین شرایطی بود که افراد برای پذیرش برنامه ریزی توسط دستگاه بوسیله آنان آماده می شدند. پروژه خیلی خوب کار می کرد، آنها قابلیتهای دیگری در این خصوص پیدا کردند، آنها دریافتند که این قابلیت می تواند، در مورد زمان نیز کار کند آنها بطور فیزیکی آزمایشی انجام داده بودند، که در طی آن، فردی آموزش دیده رادر صندلی نشاندند، و فکر مجسمی را از یک گرداب (VORTEX) که به سال 1947 و1981 متصل می شد، تولید کردند. که دقیقا همان کاری است که آنها انجام دادند:  ساخت یک تونل زمان، که آنها می توانستند داخل آن راه بروند. آنها شروع به پیشروی و عقبگرد در زمان کردند، آن آخرین مرحله از پروژه فونیکس بود.

پیتر مون می پرسد:

در چه زمانی، این ماشین زمان  راه اندازی شد و به بهره برداری رسید؟

در حدود سال 1979 یا 1980 بود که آن بطور کامل عملیاتی شد. این فرستنده، بقدر کافی برای منحرف کردن فضا -زمان قدرت داشت. فرد نشسته در صندلی، می توانست به تنهایی عملیات گرداب زمانی را ترکیب کند زیرا آنها (کارگردانان اصلی پروژه) توانایی فنی برای انجام این کار نداشتند. آنها سوژه را در صندلی آمپلی فایر ذهن می نشاندند، و وادارش می کردند که به بعضی از مخلوقات  فکر کند، و آن مخلوقات حالت تجسد پیدا می کردند.

آنها فردی را در صندلی مخصوص قرار دادند، که در مورد همه ی حیوانات موجود در منطقه مونتاک فکر کند، در نقطه مونتاک، شارژ وارد شهر شد، و دقیقا همان چیز اتفاق افتاد. آنها تقریبا، قدرت خلق یک موجود را داشتند، مشکل این بود که فقط زمانی می توانستند  موجود  را خلق کنند، که تقویت کننده ی ذهن (MIND AMPLIFIRE) مدت زمانی طولانی روشن می ماند. قدرت این آمپلی فایر، چیزی در حدود گیگاوات و ترا وات بود. آن قدرت مهیب و وحشتناکی بود. این گرداب زمانی (VORTEX) می تواند، قطر دایره ای حدود 5 مایل (تقریبا 8 کیلومتر) داشته باشد.

گرداب زمانی، درست شبیه تونل مارپیچ عجیب وغریبی بود که بالا وپایینش روشن و نورانی بود. شما می توانستید، در این تونل شروع به راه رفتن کنید و با اینکار بطور ناگهانی توسط آن به پایین کشیده می شدید. شما اینچنین نمی نوانستید راه بروید. زیرا که کم وبیش توسط نیرویی، به جلو سوق داده می شدید. با این تونل، شما می توانستید به هرجایی از فضا وزمان بروید. دیواره های تونل، سخت وجامد، اما بصورت شیاردار و شکافدار بودند. شکل تونل، راست و مستقیم نبود،ولی شکلی مارپیچی مانند درچوب پنبه یا بطری باز کن داشت.

پیتر مون می پرسد:

آیا آنها تعداد زیادی از ربوده شدگان را برای آزمایش تونل زمان به پایین تونل فرستادند؟

بله، اما ما نمی دانیم که اهدافشان آنجا چه بود. آنها تعداد زیادی از بچه هارا از دست دادند.

مصاحبه با یکی از بازماندگان آزمایشات:

پس از اینکه نیروی هوایی در سال 1943، تصمیم به تعطیلی پروژه گرفت، فون نویمان، برای کار بر روی بمب اتمی، به لوس آلاموس اعزام شد و تا اتمام کار آنجا بود. در سال 1947، تغییرات عمده ای در وزارت دفاع آمریکا رخ داد، در ساختار جدید، شخصی، تصمیم به موشکافی در پروژه فیلادلفیا گرفت، آنها می خواستند دریابند که کدام راه را اشتباه رفتند وبه مشکل برخوردند؟ آنها، از فون نویمان خواستند که  نگاه دوباره ای  به پروژه بیندازد. فون نویمان، موافقت کرد. اتفاق دیگری افتاد : تقریبا، از صبح، 6 اوت 1943 یوفوها UFOs به مدت 6 روز برفراز ناو یواس اس آلدریج پرسه زدند. آنها در طول آزمایش، آنجا بودند.

یکی از یوفوها، به همراه ناو آلدریج جذب هایپراسپیس شد ودر انتها، از تاسیسات زیرزمینی مونتاک سردرآورد ! آن سفینه فضایی، یک دستگاه شارژ را به همراه داشت که بعضی بیگانگان فضایی (Aliens) مارا مجبور می کردند، به عقب برگردیم و آنها را برایشان برگردانیم. بطوری که، آنها نمی خواستند انسانها این دستگاه های شارژ را در اختیار داشته باشند. ما نمی دانیم که آنها چه کسانی بودند. جک پروت (مدیر متافیزیکی پروژه) نگران یک تهاجم فضایی بود. در این حین، در سال 1947، فون نویمان از سوی دولت فراخوانده شد، که به کمک آزمایشات یک UFO سقوط کرده در آزتک AZTEC بشتابد. سال بعد از آن، سقوط دیگری در آزتک AZTEC رخ داد، در اولین سقوط یوفو که سرنشینان آن خاکستریها Greys بودند، هیچیک از سرنشینانش زنده نماندند، اما در سقوط دوم (1948) حداقل یکی از آنها جان سالم بدر برده بود. سیستمهای رادار، بطور ناخواسته، سفینه فضایی خاکستریها را پایین آورده و موجب سقوطش شده بودند. رادار، بطور عمدی مورد استفاده قرار گرفت تا زمانی که بیگانگان فضایی بدان آگاهی یافتند.

بیگانه فضایی جان بدر برده از سقوط دوم سال 1948 از نوع Grey نبود، فون نویمان خواست با او صحبت کند، از او پرسید که چه پاسخی برای بروز مشکلات در زمینه ی نامرئی شدن دارد، آموزه ی بیگانه، این بود که او (فون نویمان) باید به گذشته برگردد!

ماهیت مشکل این بود، که پرسنل کشتی، به مرجع زمان - صفر (zero -time reference) کشتی، قفل و متصل نشده بودند، انسانها به طور طبیعی، به نقطه ای و مفهومی  به عنوان مرجع زمان قفل و متصل می شوند نه با مرجع زمان صفر(zero -time reference).

قفل جریان زمان (The time stream lock) به شخص اجازه می دهد، که  هم نوایی  با سیستم را به جریان بیندازد و بنا بر همین اساس، تعامل با آن امکان پذیر می شود. قفلهای زمان، شکننده و ناپایدار هستند. همه ی قدرت پروژه، قفلهای زمانی افراد حاضر بر عرشه ی کشتی را مختل کرد. زمانی که کشتی به زمان عقب برگشت، افراد روی آن، به همان  مرجع زمانی  برنگشتند. . . فون نویمان متوجه شد، که او نیازمند کامپیوتری است، که به خوبی وکارآیی دانش متافیزیک باشد، وبدین منظور طراحی شود که قابلیت قفل کردن مرجع زمانی افراد را با مرجع زمانی کشتی دارا باشد.

فون نویمان درسال 1950، برای رسیدن به هدفش یک کامپیوتر ساخت. در سال 1952 آن کامپیوتر، آماده ی نصب بود. درسال 1953، آزمایشی در این خصوص انجام شد که آن، موفقیت آمیز بود.

سوال پیتر مون از شخصی مسئول در پروژه مونتاک:

کمکهای مالی برای پیشبرد پروژه از کجا دریافت می شد؟

پول اصلی پروژه فیلادلفیا را طلای نازی ها تامین نمود و در ادامه پروژه فونیکس1 توسط منابع مالی دولتی که از طرف کنگره پرداخت می شد، فونیکس2 توسط ارتش آمریکا و فونیکس3 توسط ارتش آمریکا و شرکت های قدرتمند خصوصی و مخفی.

پیتر مون می پرسد:

می شود در مورد تامین مالی پروژه فیلادلفیا توسط طلای نازی ها توضیح بدهید؟

در سال 1944 میلادی، یک گروه نیروی آموزشی نظامی آمریکایی که برای جنگ به فرانسه اعزام شده بودند در تونل راه آهن فرانسه، قطاری حامل 10میلیارد دلار طلای نازی ها را یافتند ! (آن طلاها 10 میلیارد دلار در سال 1944 چنین مقداری ارزش داشته است).

باید ذکر کرد که قطار حامل طلای نازی ها از بزرگترین معما های دوران جنگ جهانی می باشد که روایات و کتابهای بسیار زیادی در مورد آن منتشر شده است.

پیتر مون می پرسد:

می توانید شرح دهید که یک حلقه بسته زمان چگونه کار می کند؟

یکی از مشکلاتی که ایجاد شده این است که وقتی شما در طول زمان مسافرت می کنید، شما دقیقا نمی توانید به نقطه اصلی مبداء خود مراجعت کنید و برگردید، این موضوع، تا زمانی که شما رفتید، با شما باقی می ماند، اگر قرار باشد، دوباره به نقطه دقیقی برگردید که آنرا ترک کرده بودید، همان نقطه در طول عمرتان تکرار می شود و مشکل جدی برایتان بوجود می آورد.

پیتر مون می پرسد:

تاریخ های مربوط به کنترل ذهن به شیوه ی الکترونیکی  را شرح می دهید؟

آزمایشات کنترل ذهن، تقریبا در سال 1969 به مونتاک منتقل شد. فاز سخت افزاری بعضی از آزمایشات بعدی درسال 1975 آغاز شد وتجهیزات جهت تغییر فرستنده ی sage حدود سال 1973 سفارش داده شده بود.

پیتر مون می پرسد:

پس آنچه که آنها توانایی انجامش را واقعا اثبات کردند، در پایان آزمایشات حاصل شد؟

چیزی که آنها اساسا ثابت کردند، قادر به انجامش هستند، توانایی کنترل هر شخص بود،آنها امضایی بر شخص می گذاشتند و این الگو از آن جهت منحصر بفرد بود که به شخص توانایی قرار گرفتن در برنامه کامپیوتری برای انتقال را می داد.

طول موج طبقه یا مرتبه فوقانی، در یک وضعیت تضعیف یا رقیق شده فرکانسی منتقل می شود و مستقیما بر ذهن اشخاص تاثیر می گذارد. آن می تواند فرمانی را بفرستد که شخص بر هیچ چیز تمرکزی نداشته باشد.

قسمت سوم :

هنگامی که دستگاه ساخته شد، این اصل را در یک مقیاس گسترده ای متصور و جاری می سازد. پیامی ذهنی گذاشته می شد که اگر کسی آنرا می شنید، آنها به یک شماره تلفن معینی زنگ می زدند. بیش از600 تلفن از سراسر سواحل شرقی تا پایین فلوریدا انجام گرفته بود، و سیستم به خوبی کار می کرد.

پیتر مون می پرسد:

پس آیا آنها این تکنولوژی را کاملا در اختیار دارند؟

بله، آن تنها یک امضای شخصی نیست، آن امضایی نژادی است و همچنین سیگنالی بین المللی است برای نژاد بشر، دولت امریکا از هرسه مورد برای هدف قرار دادن افراد خاص استفاده کرده است، آنها همچنین پیامهای گروهی هدف گذاری شده را در یک گروه خاص نژادی و قومی بکار برده اند که رایج است. در بوستون و نیویورک در حال آزمایشاتی بر روی mood control کنترل رفتار در شهرها بودند.

پیتر مون می پرسد:

آیا ادراک فرد هدف گذاری شده ای که آنها در حال کنترلش بودند، همانند فکر خودشان بود؟ و آیا دفاع ومقاومتی در برابر آن وجود داشت؟

بله همانند فکر خودشان بود. و در مورد دفاع باید بگویم، هم آری و هم نه. . . به لحاظ تئوری نه، این چیزی است که به دولت بستگی دارد، اگر عملگرایانه صحبت کنیم آنها هرکسی را نمی توانند بگیرند، چرا که برخی از افراد به طور طبیعی مقاوم هستند و این وابسته به توسعه سطح روحی - روانی آن افراد دارد، شاید 5 % از جمعیت به این سیگنالها پاسخ ندهند، اگر آنها 95 % افراد را زیر پوشش خود بگیرند، دیگر اهمیتی به 5 % بقیه نمی دهند. اگر شما در معرض EEG الکترو انسفالوگراف (وسیله ای برای ثبت وترسیم امواج مغزی) قرار بگیرید، شما الگوی خاصی از پاسخهای الکتریکی را به نمایش می گذارید. اینها می توانند ثبت وضبط شوند و آنها فقط برای شما منحصر بفرد هستند، آن امواج می توانند در کامپیوتر ضبط وذخیره و تکرار گردد.. . اگر آنها الگوی DNA /RNA شما را نیزدر اختیار داشتند، می توانستند شمارا تسخیر کنند. 

در انتها چه برسر پروژه مونتـاک آمد 

پایان پروژه به روایت بازماندگان زمانی است که قفل زمانی در سال 1984 با سال 1943 میلادی بوجود آمد. دقیقا سالی که پروژه فیلادلفیا انجام شد. در سال 1984 تونل زمان و صندلی کنترل ذهن کاملا به بهره برداری رسید و افرادی در پروژه همانند دانکن کامرون از یافته ها احساس خطر نمودند و تصمیم به توقف پروژه گرفتند. دانکن کامرون که یک مدیوم بسیار قوی است از صندلی کنترل ذهن استفاده می کند و هیولایی را در ذهن مجسم می نماید که بوسیله تقویت کننده ها در داخل مرکز پروژه مجسم می گردد و به ماده تبدیل می شود و سپس با استفاده از صندلی دست به تخریب پایگاه می زند و همزمان یک تونل زمان به گذشته را باز می نماید تا به عقب برگردند و از ساخت صندلی در سال 1979 جلوگیری نمایند. منطقه عملیاتی ویران می گردد و هرگز دوباره ساخته نشد و افرادی که در پروژه دست داشتند را دچار نوعی از دست دادن حافظه کردند. دستاورد های پروژه مونتاک وارد فاز های جدیدی در دهه نود میلادی 1990 شد از جمله پروژه مخوف هارپ و سیستم های هیپنوتیزم و کنترل افکار.

پیتر مون از یکی از کسانی که پروژه مونتاک را نابود کرده بود می پرسد:

آیا شما بخاطر خارج شدنتان از سیستم، با مقاومت و یا تهدید مواجه شدید؟

خیر پس از منحل شدن پروژه، نیروی دریایی سکوت اختیار کرد، اما قطعا در این مورد خوشحال نبودند. اصطلاح حقوقی  بند شهادت  Martyrdom Clause به نفع من عمل می کند. آنها می دانند که من واقفم به این مساله که، چرا آنها نمی توانند به من دست بزنند! اگر آنها کاری بکنند، می دانند بخاطر انجامش، مشکلات واقعی در  فضا - زمان  بوقوع می پیوندد.

دو نسخه از کارکنان پروژه وجود دارد، که فاکتورها و عوامل معینی را در حال پایداری نگه می دارند. اگر هر اتفاقی برای هریک از ما بیفتد، آن اتفاق می تواند موجب پاره شدن و شکاف در  Hyper Space شود. سیستم واقعیت کل  تغییر خواهد کرد، من برای شما حدس وگمانی را بیان خواهم کرد که به احتمال زیاد تغییر خواهد کرد :

اروپا و آمریکا با تفاوت بسیار کمی برنده جنگ جهانی شد، تکنولوژی آلمانی ها همچون سدی جلوی راه ما بود، اگر جنگ جهانی 30 روز دیگر ادامه می یافت، آلمانها فاتح جنگ می شدند. آنها سلاح های فوق العاده ای تولید کرده بودند، که آماده استفاده از آنها بودند، و به قدری به پیروزی در جنگ نزدیک بودند که وینستون چرچیل و روزولت را در این باره نگران کرده بود.

اگر، سیستم تغییر کند، آن تغییر می تواند در واقعیتی موازی تاثیر بگذارد و آلمانها برنده جنگ شوند.

پیتر مون می پرسد:

به همین دلیل دولت آمریکا جراتی برای کشتن هریک از شماها را ندارد؟

درست است زیرا آنچه که ما در آن درگیر بودیم و مشارکت داشتیم، ممکن است سیستم واقعیت یکپارچه Entire reality system دنیای مارا به مخاطره بیندازد.

 

اطلاعات عمومی

آمار بازدید

ما 104 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم