ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

ایجاد یک حساب کاربری

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده ضروری است.
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تکرار رمز عبور *
ایمیل *
تکرار ایمیل *

نگارستان

وعده دیدار

وعده دیدار

وعده دیدار

یک روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟ اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ می بینمت. مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیبهای مجنون و رفت .مجنون وقتی چشم باز کرد،خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون برگشت به شهر  که در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید: چرا اینقدر ناراحتی؟

وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت: این که عالیه،آخه نشونه اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره.

دلیل اول اینکه خواب بودی و بیدارت نکرده و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟

دلیل دوم اینکه وقتی بیدار می شدی،گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری .

مجنون سری تکان داد و گفت: نه ، اون می خواسته بگه

تو عاشق نیستی

اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد

تو رو چه به عاشقی

بهتره بری گردو بازی  

قضاوت همیشه آسانست اما حقیقت در پشت زبان وقایع،نهفته است

 

 نگاره ها

آمار بازدید

ما 73 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم