ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

ایجاد یک حساب کاربری

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده ضروری است.
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تکرار رمز عبور *
ایمیل *
تکرار ایمیل *

نگارستان

هدیه عاشقانه

هدیه عاشقانه

هدیه عاشقانه

دختری نابینایی بود که از روزگار شکایت داشت ، او از خودش هم تنفر داشت و همواره از شرائطی که ظالمانه برایش فراهم بود ، گله داشت اما فقط یک نفر را دوست داشت و آن شخص دلداده اش بود که با وجود نابیناییش ، او را عاشقانه دوست داشت و همواره ازاو درخواست ازدواج میکرد ولی دختر با او چنین گفته بود که من نابینا هستم و مزاحم زندگی تو ، اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و با این ازخودگذشتگی بود که  دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را ، آدمیان و پرنده ها رااینجا بود که با دیدن روح انسانیت یک انسان شریف و از خود گذشته،نفرت از روانش رخت بربست و با امید فراوان در انتظار دیدن دلداده ای بود که سالیان درازی را به امید ازدواج با او ، انتظار کشیده بود و هنگامی که عاشق سینه چاک به دیدنش آمد،دختر برخودش لرزید.

هنگامی که دلداده عاشقش با یادآوری وعده دیرین گفت:

بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام.

دختر با خود زمزمه کرد :

این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟ تابحال خودم نابینا بودم و حالا که نجات یافته ام باید  عصاکش نابینای دیگری باشم.

آری عاشق منتظرش هم نابینایی بیش نبود و دختر قاطعانه جواب داد:

متاسفم،تو هم نابینا بودی که عاشق من بودی و قطعا کسی حاضر نبوده با تو ازدواج کند و من هم قادر به همسری با تو نیستم.

عاشق بی نوا که سالها به امید چنین روزی،انتظار کشیده بود ناامیدانه با دلی پر از حسرت،رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت:

 

لطفا مواظب چشمانم باش

 

نگاره ها

آمار بازدید

ما 88 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم