ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

ایجاد یک حساب کاربری

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده ضروری است.
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تکرار رمز عبور *
ایمیل *
تکرار ایمیل *

نگارستان

تفاوت دخترها و پسرها در درس خواندن

تفاوت دخترها و پسرها در درس خواندن

تفاوت دخترها و پسرها در درس

اصولا در سنین مختلف روحیات و علایق و سلیقه ها ، دستخوش تغییراتی میگردند و بالطبع ، درس خواندن دخترها و پسرها نیز تابع همین قائده است و تحت تاثیر شرائط و انگیزه های  مختص آن زمان دارای نوسانات محسوسی نیز هست که در ادامه ، قسمتی از این شرائط زمانی و مکانی را  در قالب طنز میخوانید البته من و شما ، فقط نماینده و مسئول اعمال خودمان هستیم و هیچگاه طیفی از جنس خودمان را نمایندگی نمی کنیم و به همین دلیل هیچیک از اعمال و رفتار ما به پای دیگران نوشته نمی شود اما وقتی پای طنز وسط می آید قضیه فرق میکند و رفتار و کردار یک نفر به همه افراد مشابه تعمیم داده میشود. زنان و مردان ، پسران و دختران ، هیچکدام از این موضوع  متمایز نیستند  لذا در مطالب زیر هم ، هرچند خصوصیات ذکر شده عمومیت نسبی داشته باشد اما شما آنرا از منظر طنز بنگرید.

 

دخترها :

بعضي از اونا واقاً مي خونن ، حالا چي مي خونن خدا ميدونه.  ولي واسه اينكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور،نقاشي و... بتونن با دوست پسر عزيزشون برن عشق  و صفا،وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت كلشونو از كتاب بر نمي دارن. عادت دارن زير مطالب كتاب خط بكشن كه بعدا بخونن.  بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونن كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگس. يه عده اي هم هستن كه به بهونه اينكه مشكل دارن برای رفع اشکال زنگ ميزنن خونه دوستشون. دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه تصمیم کبری و دختر شاه پریون  تعريف مي كنن. يه تعدادی هم به دليل اينكه خیلی محدود هستن و دوست پسر ندارن و انگيزه اي  هم براي  دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن  خرخونی کنن تا برن دانشگاه. البته وقتی میرن دانشگاه ماهیت درس خوندنشون همون طور قبلی باقی میمونه و تازه چشم و همچشمی با دخترای دیگه که  دائما پز دوست پسرشونو هم میدن مزید بر علت میشه . اینجوری:

 

فریم 1

سه تا دختر دانشجو تو خوابگاه هستن و هر سه دارن درس میخونن. شیوا همون طور که بالای تختش خوابیده و داره درس میخونه گاهی هم با یه آینه کوچیک که تو دستشه آرایش صورتش رو چک میکنه. تخت پایینی شهین نشسته و داره درس میخونه گاهی هم یه سوهانی به ناخنش میکشه و دوباره مشغول میشه. شراره به دیوار تکیه داده و با صورت رفته تو کتاب و متوجه هیچ کجا نیست.

در همین موقع صدای زنگ رسیدن یه sms  بلند میشه. شراره ناراحت از این که تمرکز مطالعش به هم خورده گوشیش رو با اکراه  برمیداره و پیامو  میخونه،دهنش باز میمونه،چشماش گشاد میشه و یهو یه جیغ بلند میکشه و پهن زمین میشه و از حال میره. دخترا در حالی که خیلی ترسیدن سریع خودشون رو به شراره میرسونن.

شیوا: هرچی بود مال این پیامه بود.

شیوا گوشی رو از رو از کف اطاق برمیداره و پیامک رو بلند میخونه. متن پیامک بدین شرح بود:

 سلام شراره جون،نمره درس مکانیک سیالاتت رو از تو سایت نگاه کردم 19/75 شدی

شهین: اه پس بگو ،برا این بود

شیوا: حق داره بیچاره 12 بار کتابو دوره کرده بود، 8 دفعشو با هم دوره کردیم.

شهین: آره بیچاره حق داره. هرچی باشه اون 2دور بیشتر از ما خونده بود.

 بالاخره با مالیدن دست و پا و شونه و پاشیدن آب به صورت و تلاش خستگی ناپذیر تیم اورژانس،شراره خانم به هوش میاد.

شراره:  بچه ها دیدین چه خاکی تو سرم شد.

(دوتایی با هم): آره عزیزم حق داری ولی ناراحت نباش(حدود نیم ساعت دلداری)

شهین:  میریم با استاد صحبت میکنیم برات درست میکنه نگران نباش چون منم 19/50 شدم و شیوا  هم 19/25 شده.

شیوا: آره بابا غصه نخور،تازه خرخون ترین پسر کلاس نمرش شده 13.

درهمین حین یه دختر دیگه وارد میشه و میگه بچه شنیدین تاریخ امتحان زبان تخصصی 2 روز افتاده جلوتر،یعنی 20 روز دیگه امتحانه.

(سه نفری با هم): نهههههههههههههه،کی گفته؟

دختره: تازه تو  بورد  زدن.

شراره در حالی که عین یه نینجا از جاش میپره خطاب به بقیه میگه،بچه ها جمع کنین بریم بخونیم.

 

فریم 2

شبنم با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش لالـه می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.

شبنم:ِ وا،خاک بـرسرم چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم.

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه امتـحان آناتومی رو زدن تــو بُــورد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم،مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه  امتحــان نشـسته بودم،دیــدم نمــرم شـده 19 (بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: عزیـزم  گـریه نـکن، می فهـممت. درد بـزرگیــه (بغـض شبنم نیز می ترکـد)

بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه،می دونی کـه؟

لالـه: آره می دونـم  امـا من اینقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود که فقط تونـستم 8 دور بخـونم،می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور. دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود،حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟

شبنم: عزیزم دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 -8 دور تـونســتیم بخـونیم. ببـین از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد. گریـه نکن دیـگه،فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح،ساعـت 5/7 بیـدار شـدم،باورت مـیشه؟

در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد.

اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد  که فرشــته با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟

فرشــته: کمـک کنیـد،نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت.

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم اما این طـوری نـشدم.

زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

 

پسر ها:

يا درس نمي خونن يا وقتي مي خوان بخونن بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه. يه كم كه درس خوندن،يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شن و به يه چيزي فكر مي كنن.  بعد انگار كه درس خوندن،بلند ميشن ميرن استراحت كنن. بعد از يك ساعت استراحت،دوباره ميرن ميشينن فكر مي كنن. وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنن،يه كم براندازش ميكنن،وزنش مي كنن،استخاره مي كنن،براي خودشون تقسيمش مي كنن و  ميگن تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر،بعد ميرن استراحت میكنن. حين استراحت حسشون تموم ميشه،حال ندارن برند بخونن ولي چون مي دونن فردا امتحان دارن پا ميشن ميرن سر كتابشون. همينجور كه مي خونن هيچي حاليشون نيست چون به یه چیز دیگه و یه جاي ديگه فكر مي كنن(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنن الا موقع درس خوندن).  بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد از سه ربع استراحت مي بينن خيلي دير شده. دوباره ميرن درس بخونن. اين بار مي خونن و يه چيزايي هم ياد ميگيرن ولي چيزايي كه ياد نمي گيرن رو ميذارن كه فردا از دوستاشون بپرسن. يه كم به معلمشون فحش ميدن و ميگن اينارو که فلان فلان شده درس نداده. خلاصه آخرش نميرسن كتاب را تموم كنند فردا ميرن ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گن كه تا حالا به گوششون نخورده. اعصابشون خرد ميشه و اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره. خلاصه با یه بدبختی و با توسل به پنج شیش تا تک ماده،دیپلمو میگیرن و از راههای فراوان موجود،میرن به  دانشگاه و حالا که  مثلا مردی شدن واسه خودشون و البته مستقل،تازه میخوان عقده های دبیرستان و مشکلات سر کوچه  و دم دبیرستان دخترونه و محدودیتهای مامان و بابا رو ،سرجمع خالی کنن که چشمتون روز بد نبینه چیزی نمونده بود خودشونو خفه کنن. خوب حالا میخوان مثلا درس بخونن چطوری؟  اینجوری:

 

فریم 1

کامران وسط اطاق نشسته و دسته پلی استیشن تو دستشه. تلویزیون رنگ و رو رفته واحد هم جلوشه و داره Fifa 2012  بازی میکنه. کاوه با شکم رو تختش خوابیده،لپ تابش هم جلوشه و یه هدفون هم تو گوششه  و در حالی که آب از لب و لوچش جاریه داره یه فیلم عاشقانه هالیوودی 2011 نگاه میکنه. کامبیز رو تختش نشسته داره با ورق برای خودش فال میگیره و یه چیزی  هم زمزمه میکنه.

یهو صدای زنگ رسیدن یه sms  بلند میشه. کامبیز سریع میپره رو گوشیش و پیام رو میخونه.

کامبیز: بچه ها وحیده،پیام داده فردا امتحان دیفرانسیل داریم،ظاهرا باید پایان ترم باشه.

کامران:  ای بابا حالا چه موقع امتحان بود. مطمئنی پایان ترمه؟

کامبیز: هی کاوه، کاوه شنیدی؟ فردا امتحان داریم. چیکار کنیم؟

کاوه: همون طور که فیلمو میبینه یه خورده جابجا میشه و میگه، آره بابا شنیدم ،کر که نیستم. نمیدونم  بزار  بعدا  یه زنگ به این دختره لیلا (لیلا خرخون کلاسه و یکی از دوست دخترای کاوه) بزنم یه خورده مخشو بزنم ،فردا شما هم بیاین پیش ما بشینین شاید امدادهای غیبی بهتون رسید.

کامران: بابا ول کن امیدی به  این دخترا نیست،بار سوممه این درسه رو میفتم. این ترم حتما باید کلکش رو بکنم . میگم یکی از بچه ها میگفت این استاده پولکیه شاید بتونیم دمشو ببینیم.

کامبیز: آره منم شنیدم ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه بزار یه چند صفحه هم تقلب بنویسیم.

کامران: کامی  تو رو به مولا دستت تمیزه یه چند صفحه هم برا من بنویس الان دستم بنده،بعد جبران میکنم.

 

فریم 2

در اتـاقی دو پـسر به نـام های مهـدی و آرمــان دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدیشـان، میـثــاق در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود.

میثـــاق: مهـدی،شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه بابا شایعه نیست راســته،اتفاقا امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ  مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه، نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً

بـه آرمــان اشــاره می کنـد: وای وای نیگــاش کـن،چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان.  ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا،ایـن برگـه های تقـلبه،دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند،بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری عیب نمیکنه.

مـهدی: آرمــان جـون اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس،دستـت درست.

در همیـن حــال صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود و رضـا  با خوشحـالی می پـره وسط اتـاق.

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی.

رضــا: استقلال همین الان دومیشم زد.

مهـدی:اصلا حواسم نبود،توپ تانک فشفشه... و تمــام ساکنیـن آن واحـد برای دیـدن ادامـه  مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد.

 

نگاره ها

آمار بازدید

ما 89 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم