نگارستان

شباهت شاهزاده و فقیر

 شباهت شاهزاده و فقیر

شباهت شاهزاده و فقیر

شاهزاده پرادعایی از ملازمینش شنید که جوان فقیری در شهر هست که شباهت خیره کننده ای به او دارد بطوریکه با دیدن شما دو نفر اولین فکری که به مخیله انسان خطور میکند اینست که شما از یک پدر و مادر هستید. شاهزاده که بابت شباهتش با آن جوان فقیر،احساس حقارت و شرمساری میکرد،کنجکاو شد که هم این شباهت عجیب را ببیند و هم عقده تحقیر بواسطه شباهتشان را سر جوان بینوا خالی کند. لذا دستور داد که جوان را به حضورش آوردند. شاهزاده همانطور که بر روی تخت نشسته بود،بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت:

از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم،بسیار به ما شباهت داری.

بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است؟

درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند.

جوان لبخندی زد و گفت:

اعلاحضرت به سلامت باد،مادر من فلج مادر زاد است و توفیق خدمت در دربار  شاه را نداشته است اما پدرم چند سالی را باغبان شاه بوده است.

نگاره ها