ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

ایجاد یک حساب کاربری

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده ضروری است.
نام *
نام کاربری *
رمز عبور *
تکرار رمز عبور *
ایمیل *
تکرار ایمیل *

نگارستان

No result...

منشور حقوق بشر کوروش کبیر

منشور حقوق بشر کوروش کبیـر 

منشور حقوق بشر کوروش کبیـر، اولین شاه جهان، امپراطور سرزمین جاوید ایران و بنیانگذار سلسله شکوهمند هخامنشی به نظم کشیده شد

 

جهان در سیاهی فرو رفته بود - به بهبود گیتی امیدی نبود

 

نه شایسته بودی شهنشاه مرد - رسوم نیاکان فراموش کرد

 

بناکرد معبد به شلاق و زور - نه چون ما برای خداوند نور

 

پی کار ناخوب دیوان گرفت - خلاف نیاکان به قربان گرفت

 

نکرده اراده به خوبی مهر - در آویخت با خالق این سپهر

 

در آواز مردم به جایی رسید - که کس را نبودی به فردا، امید

 

به درگاه مردوک یزدان پاک - نهادند بابل همه سر به خاک

 

شده روزمان بدتر از روز پیش - ستمهای شاهست هر روز بیش

 

خداوند گیتی و هفت آسمان - ز رحمت نظر کرد بر حالشان

 

برآن شد که مردی بس دادگر - به شاهی گمارد در این بوم وبر

 

چنین خواست مردوک تا در جهان - به شاهی رسد کوروش مهربان

 

سراسر زمینهای گوتی وماد - به کوروش شه راست کردار داد

 

منم کوروش و پادشاه جهان - به شاهی من شادمان مردمان

 

منم شاه گیتی، شه دادگر - نیاکان من شاه بود و پدر

 

روان شد سپاهم چو سیلاب و رود - به بابل که در رنج و آزار بود

 

براین بود مردوک پروردگار - که پیروز گردم در این کارزار

 

سرانجام بی جنگ و خون ریختن - به بابل درآمد، سپاهی ز من

 

رها کردم این سرزمین را زمرگ - هم امید دادم همی ساز وبرگ

 

به بابل چو وارد شدم بی نبرد - سپاه من آزار مردم نکرد

 

اراده است اینگونه مردوک را - که دلهای بابل بخواهد مرا

 

مرا غم فزون آمد از رنجشان - ز شادی ندیدم در آنها نشان

 

نبونید را مردمان برده بود - به مردم چو بیدادها کرده بود

 

من این برده داری برانداختم - به کار ستمدیده پرداختم

 

کسی را نباشد به کس برتری - برابر بود مسگر و لشکری

 

پرستش به فرمانم آزاد شد - معابد دگر باره آباد شد

 

به دستور من صلح شد برقرار - که بیزار بودم من از کارزار

 

به گیتی هر آنکس نشیند به تخت - از او دارد این را نه از کار بخت

 

میان دو دریا در این سرزمین - خراجم دهد شاه و چادر نشین

 

ز نو ساختم شهر ویرانه را - سپس خانه دادم به آواره ها

 

نبونید بس پیکر ایزدان - به این شهر آورده از هر مکان

 

به جای خودش برده ام هر کدام - که دارند هر یک به جایی مقام

 

ز درگاه مردوک عمری دراز - بخواهند این ایزدانم به راز

 

مرا در جهان هدیه آرامش است - به گیتی شکوفایی دانش است

 

غم مردمم رنج و شادی نکوست - مرا شادی مردمان آرزوست

 

چو روزی مرا عمر پایان رسید - زمانی که جانم ز تن پر کشید

 

نه تابوت بایــد مرا بر بدن - نه با مومیایی کنیــدم کفن

 

که هر بند این پیکرم بعد از این - شود جزئی از خاک ایران زمین

 

صادق علی حق پرست

 

آمار بازدید

ما 87 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم